چرا بیشتر درمانگران، خودشان دچار بیماریهای پنهاناند؟
📌 مقدمه:
آیا تا بهحال با درمانگری برخورد داشتهاید که با وجود آموزشهای گسترده و کمک به دیگران، خودش دچار افسردگی، خستگی مزمن یا بیماریهای ناشناخته باشد؟ این پدیده آنقدر شایع است که بسیاری از مراجعین پس از مدتی میپرسند: «اگر انرژی درمانی اینقدر مؤثر است، چرا خود درمانگر سالم نیست؟» پاسخ این پرسش، کلیدیست برای درک تفاوت بین درمانگر «متصل» و درمانگر «آموزشدیده». این مقاله بهصورت علمی و متافیزیکی بررسی میکند چرا بسیاری از درمانگران، بهجای ارتقاء، دچار فرسایش میشوند.
🧩 انرژی از کجا میآید؟ منبع یا خود فرد؟
درمانگرانی که آموزشدیدهاند ولی همسویی واقعی نگرفتهاند، در واقع از انرژی خودشان برای درمان استفاده میکنند. آنها مانند باتریهایی هستند که دائماً تخلیه میشوند، زیرا به منبع متصل نیستند. در مقابل، استادان واقعی انرژی، فقط «رسانا» هستند، نه «منبع». این تفاوت بهظاهر ساده، تأثیری عمیق بر سلامت فیزیکی، روانی و حتی مالی درمانگر دارد.
وقتی درمانگر از انرژی خودش کار میکشد:
– بدنش تحلیل میرود
– چاکراهایش ناپایدار میشوند
– سیستم ایمنی دچار اختلال میشود
و بهمرور، دچار بیماریهایی میشود که قابلتشخیص پزشکی نیستند.
🧠 بیماریهای پنهان درمانگران چه چیزهایی هستند؟
این بیماریها معمولاً نه با دارو قابلدرماناند و نه با خواب یا استراحت. مهمترین آنها عبارتند از:
– افسردگیهای پنهان
– خستگیهای شدید بعد از هر جلسه درمان
– اختلال در خواب یا کابوسهای شبانه
– افزایش وزن بدون دلیل خاص
– سردردها یا مشکلات گوارشی مزمن
این علائم نشانهی آن است که درمانگر، بهجای انتقال انرژی، خودش بهعنوان منبع در حال سوختن است. سیستم عصبی او دائماً بین دریافت و ارسال انرژی در نوسان است، بدون آنکه تعادلی وجود داشته باشد.
⚠️ ریشه اصلی مشکل: همسویی ناکامل یا تقلبی
در بسیاری از دورههای رایج، همسویی یا انجام نمیشود، یا توسط افرادی انجام میشود که خودشان به منبع متصل نیستند. این یعنی شاگرد، هیچ «کد فرکانسی» واقعی دریافت نمیکند و فقط مجموعهای از تکنیکها را تمرین میکند.
درمانگری که بدون کد، شروع به کار کند، فقط از «انرژی ذهنی» خود استفاده میکند. و ذهن، یک منبع انرژی محدود و فرساینده است.

💎 چطور بفهمم که بهعنوان درمانگر، در حال سوختن هستم؟
اگر درمانگر هستی و این موارد را تجربه میکنی، باید متوقف شوی:
– بعد از هر جلسه، احساس خالیشدن یا تهیبودن داری
– حس میکنی زندگی شخصیات دچار نوسان و آشفتگی شده
– با وجود کمک به دیگران، خودت پیشرفتی حس نمیکنی
– روی موضوعات ثروت یا رابطه، نتایج پایداری نداری
اینها نشانههایی هستند که تو نیاز به بازاتصال به منبع اصلی داری. همسویی مجدد با استاد واقعی، نه فقط عملکردت را بازمیگرداند، بلکه سلامتی و تعادل را نیز احیا میکند.
🎯 جمعبندی:
درمانگر بودن بدون اتصال، مثل راه رفتن با پای زخمیست. ظاهرش قویست، اما باطنش در حال خونریزی. اگر درمانگر هستی یا میخواهی وارد این مسیر شوی، اول مطمئن شو که به منبع وصل هستی، نه اینکه فقط روشها را یاد گرفتهای. انرژی واقعی، فرکانس استاد را میخواهد، نه صرفاً نیت خوب تو را.
استاد من باشما همسویی شدم ولی دقیقا این مطالب به من میخوره لطفا جواب من بدیید
برای ارتباط با استاد و پاسخ سوال هاتون باید از بخش تیکتینگ اپلیکیشن توی حساب کاربری خودتون اقدام کنید یا با شماره تلفن های مجموعه تماس بگیرید
سلام وعرض ادب
میخواستم بگم من ریکی اویسویی رانزد استادی بسیار مجرب و شناخته شده آموزش دیدم وهرسه همسویی رو ازایشون دریافت کردم وتمام نشانه های دریافت همسویی رو چه در دستانم ویادر کف پاهایم ودر انگشتان وکف دستانم و همینطور در قسمت تاجی کف سرم وستون فقراتم دارم ، ولی خیلی تمایل دارم مجددا همسویی هارودریافت کنم احساس میکنم ب دلیل افکارشلوغی ک در ذهنم داشتم منو درگیرخودش کرده بود درزمان دڔیافت دوهمسویی ها مخصوصا آخرین همسویی ک سطح 3 ریکی بود (نگرانم ک خوب یاکامل )نتونسته باشم در حدکمال
دریافت کنم والان میخوام بدونم نظرشمادراین موردچیه ؟ آیا این صرفا میتونه ب این دلیل باشه ک این احساس فقط یه وسواس حسی یاتلقین منه؟ شایدلازم باشه موضوعاتی رو دررابطه بااینکه من پیش زمینه ایی رو ازسالهای پیش دارم ک ی جورایی مربوط ب امروزمن واتفاقات وعلائق منه من درسن 8 سالگی درزندگی کودکانه ام (شخصی (خانوادگی) بااتفاق خیلی بزرگ وخاصی مواجه شدم ک اولین معجزه ی زندگی من بودچیزی شبیه قدرت درونی وشایدقوی بودن حس ششم ک دراین سن برام اتفاق افتاد ک درسن 26 سالگی ب بعدبافاصله اما بازهم چندین امورد مشابه ولی خیلی بزرگ بود برام اتفاق افتاد فتاد ک کسانی ک خب نزدیک بودن میدیدن میگفتن خداخیلی دوسمون داشته ک ..مثلا فلان بیماری مثلا دختریاپسرم یاهرکسی ک نزدیک بوده بطور یک دفعه ایی جواب آزمایش ها سلامت شخص رونشون بده ببعداز نظریه قطعی متخصصی مشهورومعروف ویااتفاقی ک باعث شد من سه مرتبه بتونم چیزی روببینم ک اینجابطورواضح و شفاف وصریح بیان کنم وتاالان ک 6 سال باوجوداستاد اما نه اینکه زیرنظرایشون باشم چندین درمان روی خودم ب انجام بشه ازطریق ارتباط گرفتن ک یکی ازاون اتفاق ها پاره شدن شبکیه چشمم بود ک حتی عمل 4ساعتوبیست دقیقه ای شبکیه داشتم وبعدازدوماه مجددا عملی ک لیزری بود بود وبدون بیهوشی ک واقعا وحشتناکـ ترین درددنیاروداشت ب نظرم ولی بازهم درنهایت مجددا پاره شد ب دلیل فشار چشم و دید منو ب منفی 26 رسوند درواقع و نابینایی یکی ازچشمام ولی اون زمان هنوزریکی ندلشتم وقتی هنوزچشمم بسته بودوبایدعمل میشدم ولی هزینه ی عمل رو هم نداشتم تویه نیمه شبی نشستم 5 تاآیه ازقران رو خوندم و فقط باخداحرف زدم وازاون کمک خواستم وچندروزبعدک رفتم پانسمانش روبازکنم تاچک کنه پزشکم درنهایت ناباوری گفت کلک نزن دیگه ولی بعد ک مطمئن شد کلکی نمیزنم گفت همینطور میزاریم باقی بمونه تاوقتی که داره جواب میده ومن چشم آسیب دیده ام ازاوتی ک سالم بوددیگه بهترمیدید ومیبینه والبته درظاهر چشم من مشکلی نبود ولی پارگی پشت کره چشم من بینهایت اذیتم میکرد وحتماباید عینک آفتابی تیره برای بیرون وروشن برای خونه استفاده میکردم ک ای مشکل چشمم رو درجلسات اول ریکی بودم ک من خود آقای اوسویی رودیدم وقتی درحالت آماده شدن برلی خوابیدن بودم ودلشتم دعامیکردم ک دردچشمم کمی آروم بشه تابتونم بخوابم ومن چو خودم عااشق چشمام بودم همیشه خیلی ناراحت بودم ازاینکه اینجوری شد وضربه ب چشمم خورد من استاد اوسویی رو در پشت دری ک قفل نبود ونیمه بسته بود درپشتدربودن رو دیدم البته نیمی ازتنشونم راهم دیدم ک نوری رو بادستشون ب سمتم فرستادن ک هم ازبالای سرم وهم پایین دری ک ایشون بپشتش بودن ب سمت من پرشدوبعدبعد… جسمی ازآسمون دیدم ک ب شکل گویی بزگی بود ازسمت آسمون ب سرعت ب سمت من می اومد وهرچی نزدیک ارمیشد کوچیکتربود میاومد پایین وب سمت چشم من ورفت داخل چشمم واردشد و بعد که من رفتم دکتر ، دکتری ک من برای ویزیت اولین بار رفتم چشم پزشکی ک درمطبشون چشم منومعاینه کرده بود وباورش نمیشد ک دیدمن یک دفعه برگرده درصورتیکه پ هنوز پاره بودازپشت نیم کره پشت چشم من ایشون منو معرفی کرد ب استادخودشون ک فوق تخصص و جراح بودن خودشونم اومدن همون بیمارستان وبعبزرگترین کلنیک وعکس
برداری خصوصی از داخل چشمم ک ….. شایدباورش سخت باشه ولی من تمام مدارک پزشکی ام رو دارم ودکتراحمدزاده دربیمارستان فارابی اولین عمل منو ب عهده داشتن وپرونده ی آخریمم هست ک اصلا خودشونم متوجه نشدن چی شد وچراگفتن من دوباره بستری بشم اونم اورژانسی ولی لحظه ی آخر برای عمل دوباره قطره ی مخصوصی میریزن ک برای عمل آماده بشی وقتی قطره ی آخری روریختم هم اون خانم دانشجو وهم پزشکایی ک پرونده ی من دستشون بود وازشب قلب چندین مرتبه منچشامو زیر دستگاه گذاشتن ازم پرسیدن مگه شمابیماراورژانس دیشب نیستین ؟ ووقتی گفتم بله ، سرمن دادزدن وپروتدمم محکم بستن وانداختنش اونطرف تروبعدمگفتن ک خانم مارومسخره کردین …من خودم متوجه شده بودم وحس کرده بودم ک اتفاقی توچشام افتاده بود فقط خندیدم توی دلم چون هیچ توضیح یاعکس العملینمیتوستم داشته باشم چراکه تاشبم میگفتم براشون ب نظرم غیرباوربود ب همراه برادرم ک رفته بودم مونده بودیم چی بگیم ک بی سروصدااماخوشحال برگشتیم . اینجا دیگه ریکی کمکم کرده بود. ..میدوتم سخته باوراین مطالب ولی این تنهاگوشه ایی ازاتفاقات خاص من بود من
از خداسپسگذارم ک ب من طاقت تحمل کردن اون دردهای وحشتناک رو داد تا بتونم بفهمم برای چی اصلا دراین دنیاهستم . وچراباید درسختی هامون بیشترخداروشکرکتیم . من عاشق تمام لحظه هایی هستم ک سخت ترین ودردناک ترین دردفیزیکی و دردی ک ازشکستن قلبم رو داشتم تحمل میکردم ممنونم ازخدا ک کنارم بود ومن فقط وفقط وفقط خودشوداشتم ، ونخواستم هیچ کسی ازخانواده ی مهربونم ازسختی هام چیزی بفهمند وچقدرقشنگ حضورش رو هنوزم درکنارم حس میکنم . الان من تنهایک آرزو دارم یااونقدربهم پول بده ک وقتی استادانی عالی همچون استاد کاظمی ازاین موهبتی ک خدا تقدیمشون کرده رو تااین قیمت برای آموزش میزارن روبتونم بی منت تهیه کنم یاخودش قدرت شفارو ب دستان من بیشتر کنه خیلی بیشتر ومنوقراربده کنارکسانی ک ب دلیلی دردوبیماری دارن ولی قدرت وتوان درمان ندارن این بزرگ ترین آرزو از زمان بچگی منه تاالان ک میدونم من کاره ای نیستم هیچی نیستم واین فقط خواست خداست ومن اگرخداکمکم کنه وبپذیره تنهاواسطه ای هستم ودیگرهیچ هیچ من انسانی ازجنس خاکم درکره ی زمین ک بزرگترین آرزوم دیدن شفاوبهبودی تمام بیماران روی تخت بیمارستانه (مرگ ورفتن حقـه ولی مرگی بدون خواری ودردکشیدن مرگی بدون بیماری ) بابای من همیشه دعامیکرد ک خدلیا یک شب تب ویه شب مرگ رو نصیبم کن ویه سب نیمه شب حالش بدشد سرش دردگرفت ودوساعت بعد درنزدیکی سحر جلوی چشم های من توبغل مادرم وقتی ب من ک روزتولد8 سالگی من بود فرداش گفت مواظب خواهر و برادرای کوچیکم ومامانم باشم وبعدآروم چشماشوبست وازدنیارفت …استاد گرامی ای کاش توانایی تهیه ی تمام دوره هاتونوداشتم . قدرخودتونوبدونید وقتی اینهمه خاصین واینقدر موردلطف خدا قراردارین . سالم باشین وهمیشه همینطور سلامت وپرانرژی استادجان تمام کسانی ک شمارو فقط میشناسن ولی توان حضوردرکلاس های شماروندارن هم ب اندزه ی تمام نورجویانی ک عضوکلاس ودوره های شماهستن شمارودوست دلرن وآرزو ودعای ما برای شما خیر وسلامتی وموفقیت های پی درپی و بی پایانه .
لطفا ایندیدگاه رو بررسی کتید اونو خیلی تندوباعجله نوشتم دستگام پرشده خیلی زمان تایپ ناخواسته اشتباه تایپ میکنه. ممنونم میشم ازتون .